تبليغاتX
دختر خیره سر
دختر خیره سر
 

کاسه صبر دلم سر ریز شده وقتی فکرشو می کنم باید تا روز قیامت صبرکنم تادوباره اونو ببینم چون خیلی دلم براش تنگ شده


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم


بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست  هنوز مي توانم در رويايم تو را ببينم ...........

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

سلام چند سالي ميشه كه منو به ديار باقي فرستادي بدون يه الحمد يه يادآوري كه شادم كني حالا اينجا هستم در ديارباقي همان دياري كه منو بدون بدرقه بدون هيچ كوله باري با دست خالي با نامهرباني فرستادي امروز دلم بعد از سالها هواي حرف زدن با تو را داشت اما فاصله قلب من با روح نامهربان تو بازهم نمي گذارد كه صداي خسته و دلتنگ من به گوش تو برسد شايد تكاني بخوري ولي باز هم جور اين دلتنگي را نامه هاي بي نشانه من سوار برشانه باد تقبل مي كند اينجا همسايه هاي ديوار به ديواركلبه خاموشم  زياد است صداي كفشهايشان را مي شنوم ولي صورت هيچكدامشان را نمي بينم مطمئناً آشناي من نيستند .

تو اين ديار باقي شب ها و روزها از پي هم مي گذرند ولي چيزي تغيير نمي كند فصلها هم از پي هم به سرعت باد مي آيند ولي ديگر من نه گرمم مي شود و نه سردم

وقتي باران مي آيد غبار سنگ مزارم را با مهرباني زيادي اشكهاي آسمان پاك مي كند كاري كه تو بايد انجام مي دادي بهاراني كه من نمي بينم ريشه گلهايي كه بر سر مزارم مي رويد مرا به ياد آنروزهايي كه منتظر شاخه گلي از تو بودم و هيچگاه به دستم نرسيد مي اندازد

 در زير اين خاك ديگر دختر آيينه اي دوران دبيرستان معنا ندارد كه به آئينه فخر مي فروشيد كه از زيبايي كه به آيينه بخشيده است اينروزها دلم هواي اون روزهاي كودكيم كه قاصدكها به پريشاني موهايم آويزان بودند و يا با پرواز كفشدوزكها خودم نيز به پرواز در مي آمدم اين حرفها همچون لوحي جسمم را از پوسيدن حفظ مي كند ولي اما مثل سنگ سنگيني مي كند توان برخاستنم نيست چقدر خوب مي شد تو راضي مي شدي كه من از خاك با دستهاي افراشته برمي خواستم چه خوب بود اعلام روز قيامت مي كردي و به من اجازه مي دادي تا دوباره با نداي تو زنده شوم .

ديار باقي

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

سلام سبز من تقديم شما باد

     همه از غم انگيز بودن فضاي وب من مي گويند ولي من غمگين نيستم برعكس دختر شادي هستم كه با انرژي ‘ كار و تحصيل مي كنم ولي راستش دلتنگ عزيزاني هستم كه با ذره هاي وجودم دوستشان داشتم ولي ديگه ندارم اما هر لحظه به ياد آنها هستم و همين تا عمق قلبم را مي سوزاند كساني كه مثل من عزيزانشان را از دست داده باشند مي فهمند كه من چي مي گويم گاهي اوقات با يادآوري خاطراتم احساس مي كنم قلبم از تنگي مي خواهد قفسه سينه ام را بشكافد يه زماني عاشقانه هاي دفتر عشق زيباترين كلامي بود كه دوست داشتم بشنوم و بنويسم و با صداي بلند براي همه بخوانم ولي الان به هيچ وجه حاضر نيستم كلامي از عشق بشنوم ......

 اما حكايت امروز من مثل آن دختر رقاص هندي است كه با تمام وجودش عاشقانه مي رقصد ولي با پيچ و تاب رقصش تازيانه بر وجود خودش مي زند همه او را حالاتي شهوت انگيز مي بينند ولي خودش از تازيانه هايي كه بر قلبش خورده است  مثل شعله هاي آتش در فضا رقصان است همه اورا مي بينند كه در پي گمشته شهر به شهر مي گردد ولي خودش مي داندعزيزترين عزيزش اونقدر از او دور است كه هيچگاه ديداري به او نخواهد داشت حتي در روز قيامت ...........

 

رقص آتش


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

 ديروز منو و سارا و الهام با محمد و فرهاد رفتيم كافي شاپ آخه آقا فرهاد خونه خريده و همه مارا دعوت كرد و ازهمه خوش اشتها تر محمد بود واه چه خوش اشتها بود و من يه لحظه نگاهم به كافي شاپ سان سيتي افتاد كه كلي ازش خاطره داشتم و چشمهايم را به پاهايم دوختم كه دلش مي خواست اونجا بره و نشد.

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …



دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…



دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…



دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

اینجابندری متروک  است که یه روزی شاهد این بود که کشتی آرزوها از این بندررفت از اون روز تا حالا روزهایی گذشته روزها به هفته و هفته ها به ماه  و ماهها به فصل رسیده زمستون بود رفت حالا تابستونه  اما این بندر متروک فراموش نکرده که یه روزی همچین کشتی از اینجا رفته به هرکی میرسه پیغام می دهه بهش می گه اگه کشتی آرزوها را دیدید بهش سلام منو برسونید بگید  این بندر منتظرشه به کشتی آرزوها بگید نگرانشه همیشه جویای احوالش از مرغان دریایی هست و اونو فراموش نکرده هرشب با فانوس دریایی تا صبح بیدار می مونه نکنه یه لحظه کشتی بیاد و بندر خواب باشه مونس چراغ دریایی شده مرغان دریایی که سکوت مبهم و غبارآلود این بندر را به هم می ریزه دریا که طوفانی می شه دل این بندر آشوب میشه حاضر سیلهای خشن طوفان دریا را با تمام وجودش روی خودش حس کنه ولی دست نوازش گر روی بدنه کشتی آرزوهاش نبینه  ای کاش یکی بود پیغام این لنگرگاه رابه کشتی آرزوها می رسوند بهش بگه یه بندری هست با تو خداحافظی نکرده اگه یادت مونده باشه پس تو انتظارش نذار......................

غروب بود رفتی کشتی آرزوهای من حالا اما سحر شده ..........

 دستهايی نامرد تو را از من ربودن.......

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

سلام دوستای خوبی که به وبلاگ من سرمی زنید و همیشه با لطف و مهربانی هایتان من را شرمنده می کنید این شعر سروده یکی از بهترین هم دانشجویی های منه تقدیم به شهر کرمانشاه نموده است و من هم با اجازه ايشان و ادب و احترام تقديم به شما دوستان خوب می کنم امیدوارم خوشتون بیاد البته فکر نمی کنم شما معنی ان را درک کنید ولی بازهم خالی از لطف نیست با اجازه جناب آقای فرهاد احسان بخش

وه ناو خداي مهد دليران                           شهر عزيزم جيگي شيران

توام شعري وه كرمانشان بيوشم             و بيستون و طاقوسان بيوشم

شهر عشقگي فرهاد و شیرین                يادگاره گي تاريخ ديرين

شهر طايفه كرد با غیرت                          نشانه صبر و هم استقامت

شهر شيرين و هم شهر فرهاد                تا تاريخ زه نس هميشه آباد

كرماشان شهر كوه ي پراوه                    شهر حماسه ضحاك و كاوه

كرماشان شهر دين و مذهبه                  كلانتر شهر منطقه غربه

شهر بيستون ‘شهر طاقوسان               سرماي زمسان‘گرماي تاوسان

شهر روانسر هم شهر                          شهر كرماشان په روه سراوه

شهر حماسه  جنگ هشت ساله           شهر شهيديل همرنگ لاله

كرماشان نی گم  ناوم فرهاده               فرهاد تازني كرماشان جاد

اي شعره تقديم و كرماشان كم             شهر قهرمان و سرفراز كم

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

فردا روز پدره منم برم به بابام بگم هنوزم به يادشم......

هنوزم مي تپه اين قلب خستم فقط به عشق تو ....................

برم  بگم عشقمي حتي اگه دور از مني ....................

در آغوش سرد  خاك آرميده اي ................

دلم براي آغوش و نوازشهايت تنگ شده .................

و چشمهاي مهربانت كه  اشتياق ديدن من را هيچگاه نخواهد ديد................

بابا دلم برات خيلي تنگ شده ................

تو كه هميشه منتظر بودي تا دستهايم را به دور كردنت حلقه كنم ميدونم منتظرمي ‘حتي اگه انتظار ‘ سردي و سنگي باشه و دلم با ديدن خونه سنگيت بشكنه ولي اينجا بازهم خونه بابامه و من مي تونم به ديدارت بيام .............

بابا ديگه خودت مي دوني خيره سر نيستم ..................

فردا ميام به ديدنت بهت ميگم بابا دلم با تو بود و پوسيد زير خاك  ................

بابا منو در آغوش مي گيري آخه دلم هواي اونروزها كه همچين روزي بود خيلي تنگه .................... بين منو و تو عشق و بوسه بود و حالا نيست اما جاي بوسه هات مثل داغ تا ابد روي قلبم نقش بسته ....

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

یک روز صبح از خواب بیدار میشی روز پنجشنبه! احساس خوشحالی وصف ناپذیری داری خودت نمیدونی این حس از کجاست ولی از هرچی که هست مهم نیست فقط این مهمه که بعد از مدت ها دوباره داری این حس شادی رو تجربه میکنی چشمات رو می بندی و یک آرزو میکنی ...

 پیش خودت میگی اگه قرار باشه یه روز اون اتفاق خوبی که مدت هاست منتظرشم بیفته اون روز همین امروزه . داری تصور میکنی که چه جوری باهاش روبه رو بشی ........

با صدای زنگ تلفن چشمات رو باز میکنی نمی خوای جوابش رو بدی دوست داری همین طور به آهنگی که داره می خونه گوش بدی مدت ها بود به این فکر نکرده بودی آره این همون آهنگیه که یه زمانی عاشقش بودی بالاخره تصمیم میگیری جواب بدی ...

یک صدای كه انگارغریبه شده پشت تلفنه سلام میکنه و ازت میخواد بدون اینکه چیزی بگی فقط به حرف هاش گوش کنی و مستقیم میره سراصل مطلب به زحمت سعی داره چیزی رو برای تو توضیح بده ولی تو چیزی از حرف هاش نمی فهمی فقط یک عبارت توی ذهنت تکرار می شه بابا مرده وقتی به خودت میای میبینی تلفن رو قطع کرده و تو هنوز معنی حرفش رو درک نکردی باورش برات سخته احساس میکنی تمام دنیا روی سرت خراب شده باید با یکی صحبت کنی قبل از اینکه دیوونه بشی  ...

  چشمات رو میبندی و فکر میکنی به احساس خوبی که امروز صبح داشتی و آرزو میکنی که الان چشمات رو باز کنی و ببینی که همه چیز خواب بوده ....... ولی افسوس چون تو بیدار بودی.......

 لحظه هاي انتظار


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!

دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!

دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به  من می ماند.

دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!

دلتنگم...دلتنگ ِتو...!

اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!

امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!

امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...

امروز می خواهمت و تو نیستی...

امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...

دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!

امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...

امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟

کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟

امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

امروز عجيب دلتنگم

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين :  نفر